تبلیغات
دنیای مطالب - داستان کوتاه | جعبه ی فلزی
دنیای مطالب
دنیای مطالب دنیایی کوچک در دنیایی بزرگ
به نام خدا بی مقدمه می گویم وبلاگ دنیای مطالب در نهم اردیبهشت 1390 تاسیس شد آن گاه وبلاگی کوچک و ناشناخته بود ولی اکنون بعد از چند ماه به موفقیت های بزرگی دست یافته که حاصل تلاش فراوان و کمک خداوند منان است امیدوارم از این وبلاگ لذت ببرید.
تماس با ما:
hassanbarati25@yahoo.com
info@d-mataleb.tk
آدرس سایت:
d-mataleb.tk
hassan-barati.orq.ir
hassan-barati.mihanblog.com

داستان کوتاه | جعبه ی فلزی

یکشنبه بیستم آذر 1390

نویسنده: حسن | طبقه بندی:داستان کوتاه، 

تعطیلات آخر هفته ی گذشته،پنجاهمین سالگرد ازدواج والدینم را جشن گرفتیم.امروز صبح هم آن ها به هاوایی رفتند.سفری که سال ها بود آرزویش را داشتند.آن چنان هیجان زده بودند که گویی به ماه عسل می روند.

وقتی پدر و مادرم با هم ازدواج کردند،فقط به اندازه ی یک سفر سه روزه در محدوده ی 85 کیلومتری شهر پول داشتند.آن ها باهم توافق کردند که پس از هر عمل رمانتیک یک دلار در جعبه ی فلزی مخصوص بیندازند.بدین ترتیب برای ماه عسل در هاوایی به مناسبت پنجاهمین سالگرد ازدواجشان پس انداز می کردند.

پدرم پلیس بود و مادرم معلم مدرسه.آن ها در خانه ی کوچک و محقری زندگی می کردند و تمام تعمیرات آن را خودشان انجام می دادند.در این شرایط بزرگ کردن پنج فرزند کار پر زحمت و سختی بود.گاهی اوقات پول کافی نداشتند اما هر فوریتی که پیش می آمدباز هم پدر اجازه نمی داد از حساب هاوایی پولی برداشته و خرج شود.موجودی جعبه ی فلزی به مرور بیش تر شد.آن ها با پول آن یک حساب پس انداز باز کردند و پس از مدتی اوراق مشارکت خریدند.

والدینم همواره عاشق و دل باخته ی هم بودند.به خاطر دارم،وقتی پدرم به خانه آمد و به مادرم می گفت:«یک دلار در جیب دارم.»مادرم لبخند زنان پاسخ می داد:«من می دانم چگونه آن را خرج کنم.»

زمانی هم که هر یک از ما فرزندان ازدواج کردیم،والدینمان به هر یک از ما یک جعبه ی کوچک فلزی هدیه دادندو رازشان را با ما در میان گذاشتند،رازی که برای همه ی ما بسیار جالب بود.

حال هر کدام از ما پنج فرزند برای ماه عسل رویایی خود پس انداز می کنیم.پدر و مادر به ما نگفتند که چقدر پول پس انداز کرده بودند.اما من فکر می کنم که باید مبلغ قابل توجهی بوده باشد.چون وقتی اوراق مشارکت را نقد کردند،به اندازه ی هزینه ی سفر به هاوایی،اقامت ده روزه در هتل و مقداری هم برای خرید و خرج های متفرقه پول داشتند.

قبل از عزیمت،هنگام خداحافظی پدرم چشمکی زد و گفت:«امشب حسابی برای مسافرت به کانگون باز می کنیم.فقط 25 سال زمان لازم داریم.»

آن لاندرز

برگرفته از کتاب سوپ جوجه برای روح زن و شوهرها_انتشارات:موسسه فرهنگی هنری نقش سیمرغ

نظرات() 
How long will it take for my Achilles tendon to heal?
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1396 07:26 بعد از ظهر
Hello, just wanted to mention, I enjoyed this article.

It was funny. Keep on posting!
tisaharthun.weebly.com
چهارشنبه هجدهم مرداد 1396 12:29 بعد از ظهر
This is a topic that is near to my heart... Many thanks!
Where are your contact details though?
BHW
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1396 07:19 بعد از ظهر
Thanks for another fantastic post. The place else
could anyone get that kind of information in such an ideal method of
writing? I have a presentation subsequent week, and I am at
the look for such information.
BHW
جمعه یکم اردیبهشت 1396 10:55 بعد از ظهر
Thanks for your personal marvelous posting! I genuinely enjoyed reading it,
you may be a great author.I will always bookmark your
blog and definitely will come back at some point.
I want to encourage that you continue your great work, have a nice weekend!
BHW
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1396 07:14 بعد از ظهر
Hello! This is my first visit to your blog!
We are a collection of volunteers and starting a new initiative in a community in the same niche.
Your blog provided us beneficial information to work on. You have done a wonderful job!
هم اندیشی
چهارشنبه چهاردهم دی 1390 12:43 بعد از ظهر
در بازدید از باغ پرندگان همه بیشتر به دیدن طاوس می رفتند . برق فلاش دوربین های عکاسی درخشش پرهایش را دو چندان می کرد . کودکانی که برای بازدید آمده بودند بر سر پر طاووسی که روی زمین افتاده بود ، دعوایشان شده بود و بچه هایی که پر طاووس نداشتند غمگین بودند.طاوس به فکر فرو رفت ،سپس با نوک خویش پری از پرهای زیبایش را به کودکی داد.کودک خندید و طاوس تمام پرهایش را به کودکانی که بازدید آمده بودند داد. بچه ها همه خوشحال بودند. روزهای بعد پرنده ای عجیب و غریب وزشت تنها گوشه ای کز کرده بود. مردم بی اهمیت از کنارش رد می شدند.چشمان آنها در جستجوی طاووس زیبا بود.قطره ای اشک از گوشه ی چشم پرنده ی زشت بر زمین غلطید و در انعکاسش تصویر طاووس محو میشد
خوشحال میشم به ما هم سر بزنید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : حسن

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی

← نظرسنجی

    شما از چه مرورگری برای ورود به اینترنت استفاده می کنید؟







← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :